ذبيح الله صفا
702
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
رفت ليكن آنجا بخت به دو روى ننمود تا آنكه خان زمان على قلى خان بن حيدر سلطان اوزبك شيبانى صوبهدار جونپور از حال او آگاه شد ، هزار روپيه و چند اسب برايش فرستاد و اين رباعى را به دو برسم دعوت نوشت : اى غزالى به حق شاه نجف * كه سوى بندگان بيچون آى چونكه بىقدر گشتهاى آنجا * سر خود گير و زود بيرون آى « 1 » غزالى دعوت خان را پذيرفت و چند سال در ملازمتش بسر برد و از منظومه - هاى خود « نقش بديع » را كه در ايران بنام شاه تهماسب آغاز كرده بود ، در هزار بيت بنام خان زمان پايان داد ، و نوشتهاند كه در برابر هر بيت يك سكهء طلا صله يافت . اين على قلى خان و برادرش محمد سعيد خان پسران حيدر سلطان ازبك شيبانى و از مادرى اصفهانى بودند ، فارسى نيك مىدانستند و هر دو شعر مىسرودند و بشاعران پارسىگوى ارادت مىورزيدند . جانفشانيها و رشاد - تشان در ركاب همايون پادشاه سبب ترقى آن دو گرديد و در خدمت جلال الدين اكبر نيز مقام بلند يافتند . على قلى خطاب « خان زمان » يافت و محمد سعيد خطاب « بهادر خان » . صوبهدارى جونپور بر عهدهء خان زمان بود ولى با همهء اين سوابق مودت ، هر دو برادر بر جلال الدين اكبر خروج كردند و كارشان در 974 ه بجنگ كشيد ، و هر دو منكوب و مقتول شدند « 2 » ، و « مولانا غزالى بدست اولياى دولت قاهره افتاده منظور نظر پادشاهى گشت
--> ( 1 ) - سر خود گرفتن يعنى بميل و بارادهء خود كارى كردن و بجايى رفتن . اما اين تعبير در خطاب بغزالى متضمن معنى ديگريست . سرواژهء غزالى حرف « غ » است كه به حساب ابجدى هزارست و آن اشاره است بهزار روپيهيى كه خان زمان براى شاعر فرستاده بود . ( 2 ) - دربارهء « خان زمان » رجوع شود به « مآثر الامراء » ، مير عبد الرزاق خوافى ، ج 1 ، كلكته 1888 ميلادى ، ص 622 - 630 ؛ و دربارهء بهادر خان ، همان جلد ص 384 - 387 .